تبليغاتX
LEISURE - آخرین نوار کراپ

LEISURE

یادداشتهای روزانه بابک سلیمی زاده

HOME          VOICE          WORKS          ESSAY          EMAIL

آخرین نوار کراپ

 

شب، دیر وقت، در آینده

جعبه ی سه.......حلقه ی پنج

این دست و پا زدن های من در نوشتار، دست و پا زدن های یوزف ک. است که می خواهد در همین دنیا از محاکمه اش پیروز بیرون آید. دنیایی که گمان می کند هنوز بدان تعلق دارد. فرقی نمی کند کراپ از کجای نوار شروع به گوش دادن کند. نوارهای کراپ نه آغازی دارند و نه پایانی. و «آخرین» نوار کراپ خود یکی از انتخابهای تصادفی و شانسی واقع در «میان» نوار است. به همین صورت، فرقی نمی کند شما رمان قصر را از کجایش شروع کنید به خواندن. به هر حال با یکی از تلاش های نافرجام ک. روبرو خواهید شد برای راه یافتن به «درون» قصر. تعبیر شبه پست مدرنیستی موریس بلانشو از تلاش های نافرجام کافکا در به پایان رساندن مهمترین رمان هایش (قصر- محاکمه- آمریکا) خوش دارد اینطور نتیجه بگیرد که این کتابها «در تفسیرها فرو می رود و هر لحظه خواستار شرحی پایان ناپذیر است. . . و هر کلام، در سطح خود حرف حقیقت می گوید. بی آنکه حقیقت را بگوید.» اما برخلاف گفته ی بلانشو، نافرجامی تلاش های «جوزف ک.» و «ک.»، و ناتمامی رمانهای کافکا حاصل ناتمامی و پایان ناپذیری «تفاسیر» نیست، بلکه حاصل یک انسداد است در خود تفسیر. انسدادی که با فشار هر دکمه ی stop یا play در نوارهای کراپ ایجاد می شود. کراپ هر وقت می خواهد صدایش را ضبط کند، نهایتاً کاری نمی کند جز اینکه به صدای ضبط شده ی پیشین اش گوش دهد(نه به این خاطر که نمی تواند حرف بزند و صدایش را ضبط کند، بل به این خاطر که دیگر حرفی برای زدن ندارد). ولادیمیر و استراگون هر وقت می خواهند حرکتی کنند، ثابت می مانند(نه به این خاطر که نمی توانند حرکت کنند، بل به این خاطر که دیگر جایی برای رفتن ندارند). پایان هر پرده ی «در انتظار گودو» یک انسداد است در تفسیری که از حرکت باز می ماند :

ولادیمیر : خب، بریم؟

استراگون : آره، بریم.

(از جای خود تکان نمی خورند)

برای بررسی ناتمامی نوارهای کراپ باید از کدام حلقه آغاز کرد؟ بیائید ما نیز روش کراپ را برگزینیم. یعنی ما نیز همچون کراپ به انتخاب تصادفی حلقه ها دست بزنیم : نه آن حلقه ای که ما را به دلالت نزدیک تر می کند، بل آن حلقه ای که انسدادهای دلالت را به ما نشان می دهد و ملتهب می سازد. آنجا که نویسنده – مسّاح درست در لحظه ای که دارد به سطح نهایی دلالت می رسد، دست از کار می کشد. (آیا نوشتن من خودش نوعی دست از کار کشیدنِ مداوم نبوده است؟ : STOP !

جعبه ی یک ....... حلقه ی شش

PLAY !

تفاوت قهرمان رمان های محاکمه و قصر در همینجاست : تمام تلاش یوزف ک.(محاکمه) این است که نشان دهد همچنان به جهانی که دارند او را از آن طرد می کنند تعلق دارد. در عوض ک. (قصر) به جهانی وارد شده که بدان تعلق ندارد و کسی او را بدان فرانخوانده است. اما آیا می توان وضعیت سوم را وضعیت «کراپ» در نظر گرفت؟ وضعیت کسی که تنها به صدای جهانی که دیگر به آن تعلق ندارد گوش می دهد؟ («خدا را شکر که تمام شد و رفت!») کسی که نه از آن جهان طرد شده و نه به آن تعلق دارد. وضعیتی درون حلقه («جعبه ی سه.......حلقه ی پنج»)، حلقه ای که دلوز در نقاشی های بیکن تشخیص می دهد : « يک فیگور در درون یک حلقه، روی یک صندلی، تختخواب يا نيمكت، درون يک دايره يا منشور منزوی و تک افتاده شده است.» این حلقه به مثابه «جایگاه» فیگور، بیش از هر چیز می تواند یک صحنه نمایش و یک آمفی تئاتر باشد. این نکته ی بسیار مهمی ست که کراپ-فیگور متعلق به یک نمایشنامه و یک تئاتر باشد. لزوم اجرای این نمایشنامه، پیاده شدن یک فیگور(کراپ) در یک حلقه-جایگاه(صحنه) است که دارد بر روی خودش کار می کند. حتی کلاه های مضحک شخصیتهای بکت حلقه هایی هستند که کلّه ی شخصیت ها در آن محصور است. همچون فضای صحنه که بدن ها و پرسه زنی های آنها در آن محصور است. خود حلقه های نوار کراپ، فیگور- صدا را در خود محصور دارد. بی حرکتی فیگورهای بکت، پویش آنها در درون جایگاه منزوی و تک افتاده شان در درون حلقه را نشان می دهد. در بسیاری از نمایشنامه ها ما شاهد هستیم که یک شخصیت، حتی اگر در حلقه-جایگاه باشد، با داستان خویش مواجه می شود، و میان او و سرنوشتش فضایی «داستانی» ایجاد می شود (مثلا نوع کلاسیک این قضیه، هملت). اما در مهمترین نمایشنامه های بکت ما شاهدیم که ماجرایی نه در فضای میان شخصیت و سرنوشتش، بلکه در فضای میان دو فیگور روی می دهد. دو فیگور بر روی حلقه-صحنه با یکدیگر جفت می شوند؛ یا به قول دلوز، در اینجا یک فیگور پیش می آید که میان دو بدن مشترک است، یا یک «حقیقت» که میان دو فیگور مشترک است.(ولادیمیر و استراگون در نمایشنامه در انتظار گودو، وینی و ویلی در آه چه روزهای خوشی – کلاو و هام در آخر بازی، . . . ). پس نمایشنامه های بکت به دنبال داستانی که میان دو فیگور اتفاق بیافتد نیستند، بل به دنبال حقیقت مشترک میان دو فیگورند. حقیقتی که لزوماً داستانی و روایتی نیست. تفسیری و دلالتی نیست. با اینحال در آخرین نوار کراپ، در نگاه اول به نظر می رسد که ما تنها با یک فیگور (کراپ) مواجه هستیم. ولی به نظر من در این نمایشنامه هم همان منطق نمایشنامه های دیگر بکت دنبال می شود. دو بدن هست، اما بر خلاف اکثر نمایشنامه های دیگر بکت که دو فیگور در یک حلقه-جایگاه با یکدیگر تصادم می کنند، در آخرین نوار کراپ یک فیگور با صدای خودش در می آمیزد. در واقع این فیگور به ظاهر منفرد، خودش دو فیگور است. صدا-فیگور و کراپ-فیگور در درون یک حلقه با یکدیگر جفت شده اند.

آخرین نوار کراپ به هیچ وجه در صدد پیوند زدن حال به گذشته یا بالعکس(همچون یک نوستالژی یا یک پوچ انگاری) نیست. جفت شدن صدای گذشته و صدای حال، نه سازنده ی یک خاطره، که سازنده ی آن چیزی ست که نه به گذشته و نه به حال تقلیل پذیر نیست : فیگور. فیگور مشترک میان دو بدن، یا حقیقتِ مشترک میان دو فیگور.

و نوشتار، این حقیقت مشترک میان دو فیگور؛ آیا اولین پویش نوشتار من نیز از همینجا آغاز نشده بود : انسانی که بر روی تخت با حیوان خویش جفت شده است.  

 

جعبه ی چهار........ حلقه ی دو

روزم رسیده به پایان

شبم شده نمایان . . .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط بابک سلیمی زاده  |